آشتی به قلم سعیده براز
پارت سی و چهارم :
هیمن و آشتی تصمیم داشتند روز اول عید خانواده ی هیمن و آشتی را برای نهار دعوت کنند .لحظه
ی تحویل سال نیمه شب بود و آشتی دوست داشت از میهمانانش برای نهار پذیرایی کند.
هیمن همه ی خریدها را انجام داده بود و آشتی هم مشغول پخت و پز و نظافت خانه بود.
آشتی اینقدر به این سو وآن سو می دوید که عرق بر روی پیشانی اش نشسته بودولی با این حال به
محض ورود هیمن چای دارچینی اش به راه بود و برای
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
0من سکه ندار اشت دوهم رایگان میشه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
نه عزیزم
۱ سال پیشزهرا
0خیلی قشنگه دل تو دلم نیست
۱ سال پیشزهرا
0خیلی قشنگه دل تو دلم نیست
۱ سال پیشزهرا
0خیلی قشنگه دل تو دلم نیست
۱ سال پیشمریم
0خوب بودمن دوست داشتم
۱ سال پیشمریم
0خوب بودمن دوست داشتم
۱ سال پیشهاله
0واقعامتن عالی داره
۱ سال پیشyasna
0خیلی رمان خوبیع خیلی قشنگه آدمو جذب میکنه
۱ سال پیشکوثر
0سلام خیلی ممنونم رمان خیلی قشنگه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون کوثر
۱ سال پیشم
1این لعنتیا چی تو سرشونه اینقدر طولش میدن ،چه معنی داره اینا یه ساله همخونه هستن عقد نباشن،حتی فردا هم دیره ،باید همون بعد زایمان عقد می کردن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0خواننده همیشه منتظر وهیجان زده میزاره که واقعا عالیه